حالم خوب است فقط عجیب دلم میخواد غمگین بنویسم
عجیب دلم میخواد کسی بداند نوشته هایم غمگین است و
پیگیر شود که حالم را راس و ریس کند و
من طفره بروم و او اصرار کند و من سکوت ...
ببردم مرکز خرید و همه بد عنقی و معطل کردن هایم را در مغازه های جور وا جور کنار بیاید
برایم لباس انتخاب کند و ....
آخر شب هم ببردم یه رستوران عالی که پر درخت باشد از وسطش یک جوی آب
با سر و صدای آروم (مثل چشمانش) رد شود٬
انتخاب غذا را تماما ب من واگذار کند و من هم مثل همیشه همان جوجه را بخواهم ...
غذایمان را با موسیقی سنتی و خاطره های خنده دار دوران دانشجویی و سربازیش بخوریم
و بعد ماشین را همانجا رها کنیم و تا خود خانه پیاده برویم ...
تمام طول راه دستم را دور بازونش حلقه کنمو با یه احساس مالکیت خاصی لبخند بزنم
به روی تمام دخترها و بعضا زن هایی که با حسادت مرا مینگرند...
به خانه که برسیم دلش بخواهد یه قهوه با هم بخوریم وحافظ ...
فال بگیریم و اگر نیک امد با خنده بگوید عجوبه ای این حافظ
و اگر بد آمدم با حالت خاص و خنده داری بگوید نکند به فال اعتقاد داری دختره ی خرافاتی ...
بگوید فیلم میلم جدید اوردم پایه ای که ؟
من هم موافقتم را با نشستن روی کاناپه سه نفره رو به رو ی تلویزیون اعلام کنم ...
فیلم طنز باشد و از خنده روده بر شویم
و تا خود دو شب چشم از تلویزیون بر نداریم ...
پلکم که سنگین شود عزم رفتن کند و من هر چند از این تعارفات بدم میاید
تا دم در همراهیش کنمو یک لحظه برگردد و
بگوید راستی نگفتی امروز چت بودا خانوم خانوما و
من هم چنان سکوت کنم و حرفم را پس پلک و درون چشمانم بریزد
اما انگار این یه کار را بلد نیستی...
چشم خواندن را میگویم آخه با کمی حرص غر غر میکنی
چه کم حرفم شدی تازگیا و من لبخند شاید هم پوزخند بزنم
و تو هم سر تکان بدهی و بروی ... در را بلندم و پشت در تکیه بدهمو
زمزمه کنم «چیزیم نبود ٬ فقط دلم خیلی تنگت بود همین ...»
... با اینکه جلویت به زبان نیوردم اما الان عجیب دلم میخواهد شاد بنویسم ...
برچسب:
نویسنده: بردیا صادقی